Unkown

از وقتی این حرفُ بهم زدی بعضی وقتا می‌شینم با خودم فکر می‌کنم . فکر می‌کنم نکنه حرفات درست باشن ، نکنه واقعا من اون چیزی شدم که گفتی ، نکنه اون چیزی شدم که ازش بدم میاد ؟!

به آخرین صحبتمون که فکر می‌کنم ناراحت می‌شم ، عذاب وجدانم گل می‌کنه ، محبور می‌شم آخرین مکالممون رُ که با اکانت Unkown تلگرامِ می‌خونم . بعد از خوندن حرفات یکم دلم خنک می‌شه حتی شاید یه حقش بود هم به خودم بگم ولی تهش از همه‌ی اون اتفاقا نارحت می‌شم .

 دوام نمی‌یارم ، باید برم از یه نفر که من رُ خوب می‌شناسه سوال بپرسم و چه کسی از مامان بهتر؟ موضوع رُ براش تعریف می‌کنم و چیزی که ازش می‌ترسم اتفاق می‌اُفته ، تایید نمی‌کنه ولی رَد هم نمی‌کنه و حتی بهم گفت که باید عذرخواهی کنی .

با خودم  فکر می‌کنم و این اتفاق‌ها رُ یه تلنگر در نظر می‌گیرم ، تصمیم می‌گیرم از این به بعد رفتارم جوری باشه که حتی یک نفر هم به ذهنش چنین چیز‌هایی خطور نکنه .

اما این وسط یه دوستی خوب قربانی شد ، نیچه می‌گه :

انسان ها دوستان خود را سختتر از دشمنان خود میبخشند!

رنگ : قرمز نارنجی

/ 4 نظر / 20 بازدید
Bahar

مبارکه!:)

Bahar

اوه اوه واسه پست بالایی بوده!:دی :سوت سوت

Bahar

چرا اینجا اینجوریه؟من نمیتونم آدرس وبمو بزارم. ینی اگه بزارم نظرم ارسال نمیشه!:|

Bahar

خواهش میشه! :)